تبليغاتX
آهنگ زندگی
روزمره
سلام

مدت زیادی بود که اینجا تعطیل شده بود. از بس که سر کار وقت سر خاروندن هم نداشتم

حالا که مدتیه خونه نشین شدم امیدوارم بیشتر به اینحا بیام

این نت بوک خونه هم که فونت های فارسی روش نچسبوندیم وقتی می خوام فارسی بنویسم باید روش سعی و خطا برم

از اینا که بگذریم می خوام بگم که این یک ماهی که خونه هستم فهمیدم نیاز به communication یکی از اصلی ترین نیازهای آدمیزاده امروزیه ُ که فکر می کنم مازلو اونو از قلم انداخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:59  توسط زهره | 

شام‌گاهی

ــ نظر در تو مي‌کنم ای بامداد
 
  که با همه‌ی جمع چه تنها نشسته‌ای!

ــ تنها نشسته‌ام؟
 
  نه
که تنها فارغ از من و از ما نشسته‌ام.



ــ نظر در تو مي‌کنم ای بامداد
که چه ويران نشسته‌ای!

ــ ويران؟
 
  ويران نشسته‌ام؟
 
  آری،
و به چشم‌انداز ِ اميدآباد ِ خويش مي‌نگرم.



ــ نظر در تو مي‌کنم ای بامداد، که تنها نشسته‌ای
کنار ِ دريچه‌ی خُردت.

ــ آسمان ِ من
 
  آری
سخت تنگ‌چشمانه به قالب آمد.



ــ نظر در تو مي‌کنم اي بامداد، که اندُه‌گنانه نشسته‌ای
 
  کنار ِ دريچه‌ی خُردی که بر آفاق ِ مغربي مي‌گشايد.

ــ من و خورشيد را هنوز
اميد ِ ديداری هست،
هر چند روز ِ من
 
  آری
 
  به پايان ِ خويش نزديک مي‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:34  توسط زهره | 
 

از پشت پنجره هرجا رو نگاه می کنم سفید پوش شده

نمیدونم چرا اینقدر برف منو شاد میکنه

انگار یه تنوع خیلی قشنگ و پاک توی زندگیم ایجاد شده

دلم میخواد بزنم بیرون و با چندتا از دوستای باحالم حسابی برف بازی کنم

خدای مهربونم بابت این نعمت قشنگت ازت ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:52  توسط زهره | 

 

 شما چقدر انتقاد پذير هستيد ؟

انتقاد پذيري چقدر اهميت داره؟

به نظر من اين مسئله ، زماني كه كسي در موقعيتي قرارداره كه در تعامل بيشتري با افراد قرار داره اهميتش چند برابر ميشه .

در شرايطي كه انتقادي ميشه يعني مشكلي وجود داره كه انتظار ميره با گفتن اون تلاش يا اقدامي براي حل مشكل صورت بگيره. حالا توي اين شرايط اگه طرف انتقاد پذير نباشه وضع از اوني كه هست هم بدتر ميشه، نه تنها مشكلي حل نميشه بلكه مشكلات ديگه اي هم اضافه ميشه .....

نحوه انتقاد كردن هم خيلي مهمه و البته خيلي بستگي به خصوصيات آن طرف انتقاد شونده داره ... 

اما انتظار زياد بعضي آدما هر چقدر هم كه سعي كني با ظرافت به موضوع مورد نظرت اشاره كني ، بيان نظر مخالف با اونها را محدود مي كنه و تو اين وضعه كه آدم احساس فشار ميكنه و احساس ميكنه يكي پاشو گذاشته روي خرخره ات و داره نفستو بند مياره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:41  توسط زهره | 
سلام

اینکه این چند وقت آهنگ زندگی خبری نداشته به معنی این نیست که نوایی نبوده . بوده ولی یاحوصله نوشتن نبوده یا وقتش یا تصمیمش ُ. گاهی نوایی کسل کننده  . گاهی دلهره آور و گاهی هم شاد و هیجان انگیز .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:39  توسط زهره | 

The things I didn’t say

 

I didn’t say ‘ Don’t do it babe’

When she packed up to go

I didn’t say ‘ come back here honey

And try with me once more’

And when she asked me if I loved her

I just turned away

She’s gone and now I’m hearing

All the things I didn’t say

I didn’t say “I ‘m sorry babe,

Cause half the fault was mine “

I didn’t say “ We’ll work it out,

Cause all we need is love and faith and time”

I said “ If  that’s the way you want,

I won’t stand in your way”

She’s gone ,and now I’m hearing All the things I didn’t say

I didn’t take he in my arms and kiss away her tear

I didn’t say “ My life don’t mean

Athing if you ain’t here

I thought of all the many games I’d be free to play

But all I do is listen to

The things I didn’t say

I didn’t say “ Take off your coat…

I’ll make some coffee ,and we’ll talk”

I didn’t say “ The road way is such

Along and lonely endless walk”

I said “ good bye-good luck,

God bless you” and She slipped away  

And left me here to live with all

The things I didn’t say.

 

                                                                                         :Shel Silverstein

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:37  توسط زهره | 

ميگن اگه يه قورباغه رو توي يه آب داغ بيندازي سريع از آب ميپره بيرون و خودشو نجات ميده ، اما وقتي كه توي يه آب خنك ميندازش و كم كم آب رو گرم ميكني تا داغ بشه قورباغه بدبخت متوجه نميشه و كم كم جون ميده .

حالا اين شده جريان زندگي من و حتي برخي از كسانيكه دورو برم ميبينم . خيلي نگرانم توي جريان زندگيم دچار اين معضل بشم و جوري بشم كه حتي نتونم خودمو نجات بدم .

مدتيه احساس ميكنم كه در مسير زندگيم  دارم از چيزي كه ميخواستم فاصله مي گيرم . چرا دنبال اون جيزايي كه مورد علاقم هست نميرم ، مگه هركسي چندبار توي اين دنيا ميخواد زندگي كنه و تجربش كنه . چرار جراتم كم شده ؟ هيچوقت دنبال يه زندگي و كار روتين نبودم اما كم كم دارم بهش عادت مي كنم . حدود 4-5 سالي ميشه ، تو شركت فعلي كار ميكنم، 1 الي 2 سالي طول كشيد تا خودمو پيدا كنم و حسابي به كارم مسلط شم و تو اين مدت خيلي از موقعيتهاي ديگه كاري را رد كردم فقط با اين فكر كه من كه نميخوام 30 سال كارمندي كنم من اصلا ً دنبال اينجور زندگي نيستم … الان دارم مي بينم توي اين مدت ميتونستم دكترا بگيرم يا دو تا فوق ليسانس ديگه بگيرم يا اصلا يه رشته ديگه‌اي رو از اول ميخوندم . اين چند سال ميتونستم خيلي بيشتر از اينا براي خودم مفيد باشم . 2-3روزي كه حالم خوب نبود و توي خونه استراحت ميكردم خيلي به اين موضوع فكر كردم كه وقتش رسيده كه دوباره به آموزش خودم بپردازم و بدنبال ياد گيري چيزايي برم كه ته و توهاي ذهنم مونده اما اين چند وقت به روي خودم نياوردم كه بابا شما هم اصلاً وجود دارين….. از اين ميترسم كه بعد از مدتي اين دغدغه هام هم از بين بره و خيلي راحت تن بدم به اين نحوه زندگي…...نميخوام اين اتفاق برام بيفته....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:14  توسط زهره | 

 

تعطيلات اين هفته رو قراره كه يه مسافرت كوچولو بريم از آنجايي كه ممكنه بعضي جاهاي اين سفر حوصله ام سر بره ، دارم به جاهاي خوب سفرمون فكر مي كنم مثلاً صبحانه خوردن بين راه ، خريدن خوراكيهاي خوشمزه  ، تموم كردن كتابي كه دارم ميخونم و و همينطور ديدن كوچولويي كه حالا 2 سال و نيمش شده و شنيدم حسابي شيرين زبون شده….

امیدوارم به همتون خوش بگذره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:24  توسط زهره | 

و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه‌ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه‌ی بی‌رنگ و ریا
و همان لحظه که بی‌تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:2  توسط زهره | 

آيدا دوست دوران دبيرستان من بود ، يعني اوايل ما فقط با هم همكلاسي بوديم ولي كم كم با خصوصيات خيلي خوبي كه در آيدا مي ديدم صميميت ما هم بيشتر شد. در اون دوران يادمه كه آيدا دختر خجالتي و كم حرفي بود و البته با گذشت و مهربون. بعد از ديپلم آيدا در رشته مهندسي شيمي قبول شد و حدوداً يكسالي هم خوند اما بعد تصميم خانوادشون بر اين شد كه به شهر شيراز كه در واقع زادگاه پدرش بود برگردند البته اين تصميمي بود كه خانواده براي اون گرفت و اون هيچ علاقه به رفتن از تهران و رها كردن درسش نداشت و به هيچ روشي هم نتونست كه راضيشون كنه كه بمونه و درسش رو تموم كنه ... بالاخره آيدا رفت شيراز ، و اين دفعه بعد از  يك سال تونست در رشته زبان انگلیسی قبول شه . البته ما همچنان با هم ارتباط داشتيم و نامه مي نوشتيم و  گاهي وقتا ميومد تهران و چند روزي پيش من ميموند . با اينكه كمتر همديگرو ميديديم اما دوستيمون خيلي محكم بود و اين ناشي از خصوصيات خوب آيدا بود كه اون موقع كلي هم شر و شيطون شده بود ،  هرجا ميرفت حسابي خودشو تو دل بقيه جا مي كرد ، بعضي  وقتا كارهايي از آيدا مي ديدم كه فقط متعجب ميموندم چطور يه آدم تو اين سن و سال ميتونه اينقدر با گذشت و فداكار باشه  ،آيداي عزيز من .....

بعد ازمدتي از اتمام دوره ليسانسش براي ادامه تحصيل تصميم گرفت كه به اتريش بره و بالاخره با پا فشاري اين كارو كرد و رفت البته در اون مدت چند باري به ايران اومد . كه البته كل اين مدت خيلي طولاني نبود و طي اين دوران بيشتر از طريق ايميل و چت با هم ارتباط داشتيم . و تنها راه ارتباطي ما، همين آدرس ايميل و شماره تلفن خونشون بود . دفعه آخر ايميلي ازش گرفتم كه گفت قراره بياد ايران و حتماً به تهران مياد همديگرو خواهيم ديد.....

......

مدتي گذشت و هيچ خبري از آيدا نشد ،من هم هرجي ايميل زدم جواب نگرفتم و هرچي به خونشون زنگ مي زدم هيچ كس جواب نمي داد . هيچ راه ديگه اي براي پيدا كردنش نداشتم دوست مشتركي هم نداشتيم حتي دوستاي تهران آيدا سراغشو از من ميگرفتن... شماره خونش توي وين و شماره خونشون توي شيراز تنها چيزايي بود كه من ازش داشتم  و هيچ كدام هم نتيجه اي نميداد... حدود يكسال و خرده اي گذشت كه من از آيدا بي خبر بودم و همش فكر مي كردم چون آيدا كمي سر به هواست و حواسشم خوب جمع نمي كنه حتماً شماره هاي منو گم كرده و ايميلش رو هم حتماً عوض كرده كه هيچ راهي براي اينكه منو پيدا كنه نداره  يا شايد هم سرش خيلي شلوغ شده و وقت دوستاشو نداره ... از 118 شيراز هرچي شماره به اسم پدرش بود گرفتم ولي باز هم نتيجه نداشت .. ...

ديگه تماساي من جوري شده بود كه هر از چند گاهي با نا اميدي شماره ها رو مي گرفتم و انگار منتظر جواب هم نبودم  ..... هميشه هم پيش خودم فكر مي كردم كه اگه من و آيدا بدلايل عوض شدن آدرس و تلفن و غيره ، حالا حالا همو پيدا نكنيم حتما مثل كسايي ميشم كه بالاخره بعد از 20 -30 سال تو پيري همديگرو پيدا مي كنن و ذوق مرگ ميشن ...

تا اينكه حدوداً 2 ماه پيش كه عازم سفري بودم كه قرار بود چند شبي هم در وين باشم  با فكر اينكه شايد بتونم آيدا رو اونجا ببينم شماره خونش توي وين رو گرفتم كه مثل هميشه با شنيدن بوقاي عجيب غريب قطع كردم و شماره خونشون توي شيراز رو گرفتم  بعد از چند تا بوق صداي پدر آيدا اومد .....حسابي هل شدم ، از اونجايي كه خصوصيات پدرشو ميدونستم شروع كردم حسابي خودمو معرفي كردم كه من فلانيم كه با آيدا تو فلان مدرسه همكلاسي بودم ، وقتي شما خونتون فلانجا بود اومدم خونتون .....رشتم فلان بود ،فلان دانشگاه بودم ....  و خواستم كه يه شماره اي،آدرسي ،از آيدا به من بدن . در كمال ناباوري  شنيدم كه گفتن آيدا توي يه سانحه در شيراز از بين رفته .... ......... يعني چي ؟ نميفهمم ؟خداي من ... نه حتماً دروغ گفته لابد خواسته آيدا با دوستاش رابطه نداشته باشه  . ... اين ممكن نيست ، بهترين دوست من ...... يه دفعه به ذهنم رسيد كه شايد شماره اي به اسم خواهرش توي 118 شيراز باشه  ... همون موقع امتحان كردم ... آره داشت ، يه شماره به نام خواهرش ، اما شب دير وقت بود تصميم گرفتم كه فردا  صبح زنگ بزنم   . تا صبح حالم خراب بود ،  استرس شديدي داشتم . گريه و زاري هم حالمو بهتر نمي كرد، سرم مي خواست بتركه از درد... فقط اميدوار بودم كه شماره اي كه گرفتم واقعاً مال خواهرش باشه و بتونم باهاش صحبت كنم و واقعيتو بهم بگه و بگه كه باباش دروغ گفته و بگه كه آيدا سالم و  سرحاله .... 9 صبح كه شد زنگ زدم يعني ديگه بيشتر نمي تونستم صبر كنم ، شماره رو گرفتم و بعد چند تا بوق صداي خواب آلود خواهر آيدا از پشت تلفن اومد . بعد از سلام  تا گفتم كه من فلانيم ، پقي زد زير گريه ، گريه اي كه بند نميومد ، گريه اي كه نمي تونست حتي حرف بزنه ... حدود نيم ساعت گريه كرد و من فقط معذرت خواهي كه من چرا اين كارو كردم چرا اين موقع صبح اينجوري ناراحتش كردم ، پس يعني واقعيت داشت آيداي من از بين رفته بود.... خواهرش اينقدر ناراحت بود كه من نتونستم بپرسم چرا و چه جوري اين اتفاق افتاد... اما بدترين جيزي كه فكرش رو مي كردم تائيد كرد ... آيداي قشنگ من رفته بود ..... چه جوري باور كنم اون دختر شاد و با صداقت و خوش اخلاق و مهربون از اين دنيا رفته چه جوري درك كنم حالشو زماني كه اين اتفاق براش افتاده ....... آخه من چه دوستي بودم كه اين موضوع رو بعد يكسال و نيم متوجه شدم ........ تا چند وقت خيلي حالم خراب بود طوري كه فرقي نمي كرد كجا باشم ... حتي اگه جايي بودم كه مجلس شادي بود بدتر مي شدم و زار ميزدم و همش فكر مي كردم كه آيداي من الان زير خاك ، اون وقت من اينجام ...

الان نزديك 2 ماه ميشه كه موضوع رو فهميدم ، تا زماني كه توي جمع باشم خوبم ، اما هر وقت كه با خودم خلوت مي كنم فكر آيدا از ذهنم بيرون نميره ، مرور تمام خاطراتمون ، صحبتها و نصيحت هاش رو به يادم ميارم ، گذشت و فداكاري هاشو ، يادمه آخرين باري كه ديدمش زماني كه بود اومده بود تهران ولي چون فرصت نكرده بود بياد خونمون قبل از پروازش به شيراز يه سر اومد دم شركتمون، اون روز يادمه سراسر سفيد پوشيده بود ، خوشگل تر از هميشه شده بود . كاش اون روز بيشتر ميديدمش ......افسوس...

فداكاري هايي كه از آيدا ديدم بيشتر ناراحتم ميكنه، دلمو آتيش ميزنه توي موقعيتهايي كه اگه هركسي بود حتي شايد خود من، فقط مي تونست متوقع باشه ، اما اون انقدر با گذشت و مهربوني برخورد مي كرد و كوتاه ميومد كه مايه تعجب بود..

بعضی وقتا فکر می کنم که اگه تهران مونده بود این اتاق نمی افتاد.یا اگه فلان طور میشد الان اون زنده بود .... نمیدونم این فکرا درسته یا نه ولی ماجرا رو عوض نمی کنه.... 

بغض راه گلومو بند مياره ...نميدونم چيكار كنم ...... هنوز نتونستم موضوع رو تحليل كنم ....

 اون يه دوست معمولي براي من نبود... حتي مثل خواهر بود برام ... خيلي دوست داشتني بود.......امیدوارم روحش در آرامش باشه . ....

خدایا! آیدای عزیز منو ببخش و در بهشت ابدی خودت جای بده.....

خدایا ! به اطرافیانش کمک کن تا این داغ رو تحمل کنن و بهشون صبر  و آرامش بده...

خدایا! به من هم کمک کن ......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:6  توسط زهره |